X
تبلیغات
رایتل
روایت عشق

سروده ها و دل نوشته های مهرداد زینلیان

ذوالجناح
نظرات (15)

 

 

تقدیم به روح مطهّره سکینه بنت الحسین سلام الله علیها و شهدای خونین دشت کربلا 

 

ذوالجناح .... 

 

 

 

 

آمدی ای رخش خونین یال ، بی بابا ...چرا؟!

اینچنین زار آمدی از سوی این صحرا ، چرا؟! 

 

خسته ای؟ می دانم امّا من هم آخر دخترم

برمن دلخسته حل کن این معمّا را... چرا؟! 

 

دختر است و مهر بابا ، خوب می دانی خودت

مَحرم راز پدر بودم ، تو هم ....امّا چرا؟! 

 

اشک می ریزی؟!....جوابم نیست این آشفتگی

با پدر رفتی به میدان ، آمدی تنها چرا؟! 

 

گفته بودم وقت رفتن ، جان تو....جان پدر

اینچنین بر عهد خود با من فکندی پا؟!...چرا؟! 

 

زخم شمشیر است این یا جای نی بر گردنت؟

شاید این خون پدر باشد ، ولی... آیا چرا؟! 

 

رو مگردان سوی مقتل ، چیست مقصودت از این؟!

مانده تنها در میان قتلگه بابا ؟! ....چرا؟! 

 

وای برمن! برده بودی عشق را بر دوش خویش

در دل دشمن فکندی یکّه و تنها؟! ....چرا؟! 

 

وقت رفتن از عطش ، کام پدر خشکیده بود

کس نداد آبی به آن لعل جهان آرا؟! ... چرا؟! 

 

بیش از این اینجا نمان ، ترسم بفهمد خواهرم

کوچک است و او ندارد تاب این غم را ...چرا؟! 

 

صبر کن!  این خسته دل را هم ببر پیش پدر

تا دهم آبی به او.... سر می بری بالا؟!...چرا؟! 

 

 

 


نویسنده : مهرداد زینلیان
تاریخ : شنبه 20 آذر‌ماه سال 1389


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.



تعداد بازدید ها: 93945